تبليغاتX
ســرو نقره ای

 

ديوان حافظ  يادآور غزلی شد

آخرین مصرع غزل

حرف هر روز من خواهد بود

"در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور"


و گلبرگ های خشک ساکن برگ های کتاب حافظ

چه معصومانه هنوز هم از روز های نور می خوانند

مثل گل های پشت پنجره

کمی ضعیف تر

هنوز می خوانند

از عمری که پشت پنجره

لابه لای دیوارها

دور از بهار گذشت  

و امروز لابه لای برگ های کتاب

بین فصل هایی که جابه جا شدند.

 

 

..........................................................................

کنسرت موسیقی سنتی پرنیان

در راستای حمایت از بیماران کلیوی

۲۷،  ۲۸ و ۲۹ اردی بهشت ماه

قزوین/ آمفی تئاتر مرکز تربیت معلم شهید رجایی

جهت کسب اطلاعات بیشتر

با شماره تلفن  ۷۷ ۴۰ ۳۳۶  تماس حاصل فرمایید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 2:20  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

                       

آب ... 

بودن را فرياد بزن

به اندازه ی روشنائيت

من ... 

به همان اندازه

سكوت خواهم كرد

بودنم را 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 0:50  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

                      

            خوب می شد گاهی اندكی بميرم

            شايد ديگر خواب نبينم

         شاید نبينم واقعيت هايی كه رنگ كابوس گرفتند

            نبينم مرگ درياچه هایی كه صدای شادی آب هايشان

            صدای خواب های سياه و سفيدم هم بود

            نبينم درخت هایی كه بدون هيچ سؤالی رنگ شدند

            نشنوم سكوت كودكانی را كه بين ديوارهای ناتمام

            جرأت دویدن به دور خود را هم ندارند

            نشنوم لرزش صدای پرنده هایی كه از آسمان محروم شدند

            نشنوم صدای خوش خواب های رنگی را

            من می خواهم خواب های خوب هم نبينم و خوب فهميدم

            خواب نديدن خيلی بهتر از خواب های خوب ديدن است. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 17:59  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

                      

سلام . ۲ روز پيش حرفی رو شنيدم كه شوخی بود، اما حسابی برای من جدی شد... شيدا به روش طنز خاص خودش كه هميشه باعث می شه پس از مدت ها يه دل سير بخندم، يادآوری كرد تاريخ اولين اجرای محيطی كه فروردين سال پیش با هم داشتیم و خلاصه ی حرفش اين بود كه ديگه هرسال توی يه همچين روزی  كه البته دو روز پيش بود، همه چی رو سبز و سفيد می بينه. الحق هم برای شيدا و بقيه ساده نبود، ولی در كمال مهربانی همراه من شدن و خوشبختانه هيچ توضيحی از من نخواستن و در نهايت شايد خيلی بهتر از من همراه شدن با فرفره ها... هميشه از هر اجرا به يادگار يه چی برای خودم نگه داشتم؛ اما با حرف های شيدا حسابی رفتم تو فكر... من حرف اين يادگاری ها رو چقدر فهميدم؟ ثبت يادگاری ها آيا واقعا بايد به روش من باشه؟ و راستش رو بخوايد و اگه بخوام به زبان ساده بگم، بايد بگم به اين نتيجه رسيدم كه خيلی خيلی از مرحله پرتم... شايد انقدر پرت كه يادم رفته بود چطور با عشق همراه رقص فرفره ها ناخودآگاه پريدم و اينكه فرفره ها به كمك باد حرف می زدن يا باد به كمك فرفره ها و من چقدر شنيدم حرف اون ها رو؟ چطور به ياد می يارم اجراها رو؟ چقدر موفق بودم حرفم رو بزنم؟ و اينكه فراموش نكردن كافی نيست. 

شايد اصلا هيچ فاصله ای نيست. فاصله ای بين فراموشی و ماندگاری نيست. هيچ فضایی برای سقوط نيست. هرچه هست با ياد، پر خواهد شد. گاهی هم يادگاری ها دوستان جديد پيدا خواهند كرد! مدت هاست مدادرنگی ها با يادگاريه اولين اجرا، هم صحبت های خوبی شدن و به طور حتم مداد رنگی ها بهتر از من  رنگ سبز رو شناختن و همينطور رقص رنگ سبز رو ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 5:53  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

كاش زمان يك لحظه اجازه می داد در هجوم چيدمان های تاريك

ظرفی پر از نور تقديمت می كردم

كاش می شد مثل كودكی، مثل پرنده روبه روی نور ايستاد

از نور بال هایی قرض گرفت از جنس آب

و بر خلاف جهت زمان پريد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 21:52  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

يك چشمه به اندازه ی خيال يك ماهی، يك ماهی در آرزوی پرواز، ساكن هفتمين چشمه

هفتمين چشمه از اولين شهر، اولين شهر از خيال يك پرنده، يك پرنده از آخرين آسمان

آخرين آسمان از دنيای من، يك دنيا به اندازه ی يك كلمه، كلمه ای پر از هزاران روز پر از بغض

بغض هايی كه نبايد شكسته شوند

چون يك ماهی هيچ وقت غرق نخواهد شد

چون يك پرنده در هوای آلوده ی اولين شهر، هيچ وقت از آخرين آسمان سقوط نخواهد كرد

چون دنيای من به وسعت خيال یک ماهی و یک پرنده نيست

چون نه من، حرف خاك را خوب شنيدم

نه ماهی در دنيای من حرف آب را و نه پرنده در دنيای من حرف آسمان را

به بركت قانون هایی كه هر روز خودم  به خوردم می دهد!

 

اما آب هنوز هم می گذرد از هفت چشمه

و سياره ی هفتم ميزبان چشمه هايی كه روزی هم رنگ خاك خواهند شد

و هيچ وقت سرگذشت آن ها برای ناظران دريا تعريف نخواهد شد

و من ساكن سياره ی هفتم هستم

سياره ای كه هنوز هم افتخار ميزبانی هفت چشمه را دارد

با سنگ هايی از مرتفع ترين كوه ها

كه حالا به دست زمان، ته نشين شدند در دل چشمه ها

با دنيايی از خاطره های اسطوره ای

خاطره هایی که دليل اشك های بی وقفه ی سنگ هاست

از روزی كه به اسطوره ها خنديدند ساكنان كم لطف زمين

 

و چقدر آرام گم می شود اشك سنگ ها به لطف گذر آب

و ساكنان خاک هنوز هم مجبورند شب ها بی صدا گريه كنند

و هيچ وقت نخواهند فهميد سنگ ها هم اشك می ريزند

گاهی بيشتر از پرنده های آسمان های تاريك

بيشتر از ماهی های حوض های تنگ

حتی بيشتر از چشمه های بی آب

 

و همگی زنده خواهند ماند

تا روزی كه هفت چشمه هست

تا روزی كه هفت چشمه را در روزهای خشك هم به نام آب سلام می دهند

تا روزی كه هفت چشمه را به نام يك چشمه می خوانند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 3:49  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

     سلام .  متاسفانه مـدت ها بود سری به عـكس های آرشيو آسمان نزده بودم. هميشه وقتی از زمين خسته

     می شدم، سری به اين آرشيو می زدم... فايل هایی كه برای جمع كردنش مـاه ها وقت گذاشته بودم تا ازش

     كمك بگيرم  برای واژه ی غريب آرامـش! ...  برای نگاه كردن به آسمون هميشه زمـان رو از دست خواهم داد.

     احساس می كنم زيادی به زمين چشم دوختم... شايد گه گاه سرم رو بالا گرفتم و شايد خنديدم به ستاره ای

     كه پرنورتر از بقيه ست و شايد گاهی تلاش برای ساختن يه شكل با جمعی از ستاره ها... اما فقط همين !...

     چرا شب ها بيشتر به چراغ های خونه ها نگاه ميندازم؟ چرا اين همه ستاره ی زنده رو نمی بينم؟ ستاره های

     كودك تا پيرترين ستاره ها...  ستاره هایی كه در هر سنی هم كه باشن باز به يك سبك با من حرف می زنن...

     متولد آسمانی هستن كه گاهی يادم می ره بالای سرم هميشه خواهد بود و البته يه مسئله ای هم هست

     كه هميشه برام جالبه...اينكه واقعا بايد خوشحال بود انسان خيلی دور از آسمان قدم برمی داره و همون بهتر

     طبيعت فراموش شده بمونه! در غيراين صورت معلوم نبود تا حالا چه بلاهايی بر سر آسمان اومده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1390ساعت 3:57  توسط  الهه | Silver Cypress ا  | 

             

عبادت را از درخت آموختند؛ هرچند صدای هيچ زمزمه ای را هيچ وقت نشنيدند و من خوب می فهمم كه گاهی به اندازه ی پنجره های چوبی هم نمی فهمم . من می خواهم عبادت را از درخت بياموزم؛‌ هرچند آموختنی نيست. من دعا خواهم كرد به سبك يك گياه، پای يك ديوار خيلی بلند... بايد رنگ حقيقی دعا را بشناسم برای ساعت هایی كه هنوز نمردم... چون برای تو دعا می خوانم. نه با كلام ... نه با لبخند ... نه با گریه ... به وسعت حرف های درخت های يك باغ دعا خواهم كرد. شايد يك باغ انار... باغی كه زبان دعايش را خوب می شناسم . خوب شنيدم؛ به هوای شنیدن صدای يك درخت ... به هوای حرف های مختصر يك انار... اناری كه آب جاری كوچه باغ بعد از سقوط، هدايتش خواهد كرد . آبی كه هنوز مطمئن نيستم مقصدش كجاست! روزی مطمئن خواهم شد. روزی كه شايد از روزهای فصل انار نباشد. اما اطمينان دارم مقصد، مقدس خواهد بود. اطمينان دارم هم آب و هم انار می شناسند جایی را كه مقدس می نامند.جایی كه آب های تمام كوچه باغ ها به هم می رسند در كنار هزاران درخت كه محصور نیستند بین ديوارهای هرچند کوتاه هيچ باغی. جایی به وسعت یک کلمه. مقدس ترین کلمه روی زمینی که همه ی فصل هایش درخت انار هم سبز است.

 

       و بازهم روبه روی ديوار، تكرار فصل های بدون انار

       جایی که در فصل انار هم، درخت انار سبز نیست

       و پنجره از خواب خوش همیشه سبز نمی پرد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 2:12  توسط  الهه | Silver Cypress ا  |