تبليغاتX
سرو نقره ای

 

ضرب آهنگ  آب و  هم سرایی قطره ها

نفس عمیق باد و  خنکای عطر پاک  رود  

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 17:20  توسط  الهه   | 

 

 

 

از تاریـکی  نمی ترسم ؛  از تاریـک دیدن  می ترسـم  ...

و شاید ندیدن ،  به مراتب  بهتر از خـطاهای بزرگ در دیدن باشه .

 


 

                                                                                                      23  آذر  

سلام .   راستش دیشب برق خونه ی ما نیم ساعتی رفت .  تنها و در سکوت مطلق  و از اون جایی

که گویا برق خیابون ما به کلی رفته بود ؛ اینجانب در ظلمات کامل ، سرگردان در جستجوی وسیله ای

برای تولید ذره ای نور ، خیلی آهسته و به اصطلاح با احتیاط به این سو  و آن سو کوبیده می شدم !  

یه لحظه سرم گیج رفت و نشستم و بی خیال نور شدم .  یاد پست 20 آذر افتادم و خطاهای دیدن !

با خودم فکر کردم که  واقعاً تاریکی دنیای عجیبیه  و اینکه چقدر خوبه توانایی  روشن دیدن در شرایط

تاریک رو داشته باشم .  اینکه من از تاریکی نمی ترسم کافی نیست ...

در خاموشی های تحمیل شده  تاریک ندیدن  و ذره های روشن فکر  رو  کنار هم  چیدن

و  به بهترین نتیجه  رسیدن  هم  خیلی مهمه . 

ترسناک تر زمانیه که همه جا روشنه ولی تاریک می بینیم . اون وقت اسمش می شه خطای بزرگ .

گلی رو از بین گل هایی که 20 آذر کشیدم انتخاب کردم ؛  به یاد امروز و اینکه یادم بمونه چی گفتم ...

راستی  بالاخره  یه شمع پیدا کردم   و به برکت نوری که داشت ،  طرحی زدم  تا اینکه برق برگشت !

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 17:12  توسط  الهه   | 

  

 ما مطمئن بودیم که خواب تو  کوچک است .

 

17 آذر سال 67 رو شاید خوب به خـاطر نداشته باشم

ولی  17 آذر ماه  87 رو ،  لحظه به لحظه به یـاد دارم .

تاریخ  بزرگ تـرین  هدیـه ی خداوند  به تو   پر از  درس

بود  و من درسـت  یک سـال پیش ،  با تو  که به ظاهر

خواب بودی ،   در یک همچـین شـبی ،  حـرف زدم  و

با تو از  دومین تـولد  و   اولـین هدیه  که خیـلی خـوب

می دونستیم  از طرف چه کسیه   حرف زدم  و  تو در

جواب من، با چشم هایی که بعد از روزها انتظار کمی

باز شـده بودن  و  بازگشت تو رو  به همه اثـبات کـردن

و همه رو خوشحال ،  خیلی آروم  فـقط  گریه کردی و

من  اولین بار  بود  که به اشک های تو  خندیدم  .. .

                                                  بهـترین پاسخ بود .

                               خواهر عزیز   تولـدهایت مبارک .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 1:2  توسط  الهه   | 

 

می آموزی

هرگاه آماده ی گوش سپردن باشی .

 

تنها زمانی می توانی آموزگار باشی

که آماده ی گوش سپردن باشی .

 

 

سلام .  این دو جمـله از گفتارهای بی نظیـر  پل لسـتر  رو از دو بخش نوشـته هاش کنار هم گذاشتم .

تأکید  پل لستر به گوش سپردن ،  نتیجه ی خوبی برام داشت .  سکوت و با آرامش شنیدن و آموختن ...

( دکتر پل مارتین لستر     نویسنده . ویراستار . استاد ارتباطات . عکاس )

 

و فکر می کنم  مهم ترین و زیبـاترین  فصل شنیدن و آموختن ،  کودکـیه .   دقیق ترین شنونده ها  

معلم هایی هستند کوچک ؛  به ظاهـر کودک و کوچک  که نوع شنیدن و  پذیرفتن اون ها ، آموزش

داشتن دنیایی ست شفاف و بزرگ برای تمام کسانی که شنیده های اون دوران رو فراموش کردن .  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 15:40  توسط  الهه   | 

 

خسته ام از هر چی گل مصنوعیه  ...

نه حرفی از تابش آفتاب .  نه تشکر از خاک  و نه شنیدن صدای آب .

با وجود گل های مصنوعی ، بهتر نیست که گلـدون های میزبان این

گل ها ،  خالی بمونن ؟  تا همراه با ادعای این نوع از گل ها نباشن .

 

گلدون های خالی رو به یاد عطر گلی ناشناس ، نگه خواهم داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 20:18  توسط  الهه   | 

 

                     

بهترین جواب های کودک به مسأله صلح ،  پرنده را بدون هیچ نشانی از صلح به طرف آسمان فرستاد .

پرنده در دستان کودک آرام گرفته بود ؛   ولی نگران از اینکه  آیا تمام کودکـان  معنی این کلمه را خواهند

فهمید یا نه ، دوباره به دنبال شاخه ای برای روشن ساختن معنی واژه ای مبهم به این طرف و آن طرف

پرید .  می ترسید حقیقت پرنده ی صلح فراموش شود .  حق داشت بترسد ...

خیلی وقت بود که دیگر شاخه ای پیدا نمی کرد . درختی که می شناخت و هر سال شاخه ای به نشان

صلح  از او هدیه می گرفت ؛   اکنون همان درخت  در حـال خشک شدن بود .  ولی  پرنده امـیدوار بود و

به دنبال درختی دیگر باز هم پرواز کرد .  ابرهای تیره هر روز زیادتر می شدند و دیدِ پرنده هم کم تر .

به دنـبال جایی که از ابرهای تیره  خبری نباشد  پر می زد ؛   تا بتواند درختی را که به دنبالش بود از

فاصله ی دوری که با زمین داشت ببیند .  درخـتی برای جواب سـؤال های  کودکان آینـده .   کودکانی که

انتـظار دیدن پرنده ای بدون شاخه ی همیشه همراهش را نداشتند و همیشه به دنبال معنی کلمه ای

به نام صلح بودند .   معنی کلمه ای که اکنون کم رنگ بود   و  به کمک  کودکانی که  حـرف های پرنده را

خواهند فهمید ،  در آینده ی همان کودکان پررنگ  خواهد شد .  شـاید وضوح این واژه  به دستان کودکان

کُمکی باشد  برای حل مسأله صلح و در این راه ،  بزرگ ترها با اضـافه کردن مـشکلات ،  الحق که با چه

سرعـتی هر روز  تعداد ابـرهای تیـره را  بر سر راه پرنده  اضافه می کنند .   اما پرنده خسته نمی شود

و ما باز هم امیدواریم به  سرعت رشد درختی که سعی دارد  از این ابرها  بالاتر برود  تا پرنده او را ببیند

و درخت شاخه ای با برگ های زنده و شاداب به پرنده هدیه دهد   و  تا آن زمان بچه ها نخواهند گذاشت 

یکبار دیگر ،  درخت خشک شود و  چه زیبا دور تا دورش مشغول بازی هستند   و با شـادترین سرودها و

صداها  درخت را سرپا نگه داشتنـد  تا روزی که همگی با هم سرود صلـح را  فریاد بزنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 17:30  توسط  الهه   | 

 

اگر می خواهید خدا را بشناسید  پس در حل معماها مکوشید .

به گرداگرد خود بنگرید تا او را ببینید که با کودکان شما بازی می کند .

به آسمان بنگرید ؛  او را خواهید دید که در میان ابرها گـام برمی دارد

دست هایش را در آذرخش دراز می کند و با باران فرود می آید .

 

او را خواهید دید که در گل ها می خندد ،  سپس برمی خیزد

و دست هایش را در درخت ها تکان می دهد .

 

پیامبر و دیوانه /  جبران  خلیل جبران 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 22:54  توسط  الهه   |